تبليغاتX
با هم بودنمان آغاز است

جلوی آینه ایستاده ام به خودم نگاه میکنم.باورم نمیشود ، به شکمم که روز بروز بزرگتر میشود دست میکشم. یعنی این منم . بافرشته ای در وجودم که روز بروز بزرگتر میشود و هنوز نیامده اینقدر عاشق پیدا کرده. شنیدن صدای قلبش از هر چیزی برایم خوشایند تر است . حرکاتش قوی و زیاد شده هر جا و هر وقت که  تکان میخورد غرق شادی میشوم و از این که بین خودمان نشانه ای داریم مغرور- هفته  26 – 

 

خانه جدید را بسیار دوست دارم. تمامی پنجره ها با درختان بلند چنار و گردو محصور شده اند. صبحها ساعت 5 با صدای گنجشکان و آواز پرندگانی که نمی شناسم از خواب بیدار میشوم واین هر روز تکرار میشود. شبها قبل از خواب به  صدای جوی باریک آب گوش میکنم !!!

 

سه کتاب مادام بوواری، مادام آرنو و عذاب وجدان را خواندم . کتاب مادام بوواری بسیار جالب و دوست داشتنی بود.

 

از طریق همسر عزیز فوتبال یورو 2008 را دنبال میکنم .امیدورام ایتالیا از دور خارج بشه. اگه  با ایتالیایی جماعت همکار بوده باشی مطمئنم همین آرزو رو میکنی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:13  توسط سولی  | 

دلشوره دارم.یک جورایی عجیب. همسر میگه انگار قراره جواب کنکورو بگیرم. من ولی بدتر. هر چی به زمان رفتن نزدیک میشه این حس قویتر میشه.ساعت ۷ بعدازظهر قراره دیداره مجدده یک ربع زودتر میرسیم. وارد اتاق که میشم اول این نوشته نظرم رو جلب میکنه. تو زمان سونوگرافی به هیچ سوالی پاسخ داده نمیشود .به سوالات شما بعدا جواب میدهیم! منم که حرف گوش کن . تو اون نیم ساعت نفس هم نمیکشیدم چه برسه به سوال. ......  وقتی سونو تموم شد،دکتر گفت خوب همه چی خوبه.گفتم ببخشید وضعیت جسمیش خوبه همه چیز مطابق با سنشه؟ بله سالم و سرحاله گفتم دقیقا تو هفته ی چندم هستم دقیقا.... هفته ۲۱ ...... راستی دختره یا پسر ؟ پســـــر. بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون. خوشحال بخاطر سلامتیش . خوشحال و خیلی خیلی خوشحال.خدایا شکرت بخاطر همه چی!

شنبه ۲۸ اردیبهشت

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:41  توسط سولی  | 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 ترانه سرا : افشین یداللهی ،آهنگساز : فردین خلعتبری ،تنظیم کننده : فردین خلعتبری ،خواننده : علیرضا قربانی (تیتر سریال مدار صفر درجه)

سریال مدار صفر درجه رو دوست داشتم ،حرفهای عاشقانه و دلنوازی رد و بدل میشد. ولی این موسیقی تیتراژ سریال یک جوری دیوانه ام میکرد.تمام احساساتم غلیان میکنه مثل همین الان که دارم این مطالب رو مینویسم و اگر چند بار بیشتر این موسیقی رو گوش بدم اشکهایم سرازیر میشود .بدلیل گذراندن این دوران شیرین بدجوری حساس شدم . با کوچکترین تلنگری اشکهایم سرازیر میشود.

وقتی که من عاشق شدم دنیا همان یک لحظه بود.

عاشق شدن و عاشق بودن ناب ترین احساسه. ومن عاشقم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:50  توسط سولی  | 

**ساعت 7 صبح ، ساعت زنگ میزنه و من قبل از بلند شدن دقت میکنم به تو و به وجودم و ثانیه ای نمیگذره که اولین حرکاتت رو هر چند ضعیف ، مثل ترکیدن حباب احساس میکنم .17 اردیبهشت 87

 

 

**نمایشگاه کتاب اونقدر شلوغه که نگو و نپرس . کتاب جای خالی سلوچ (محمود دولت آبادی) رو گرفتم . فصل اولش رو خوندم برای من همون حال و هوای کتاب کلیدر رو داره. با همون سبک نوشتاری کوتاه و نفس بر. اونقدر در جملات کوتاه و ملموس حالات و رفتار آدمهای قصه رو میخونی که گاهی فکر میکنم دارم فیلم میبینم .

 

**هر چند خونه پیدا کردن خیلی سخته و هزینه های اجاره سرسام آور ولی برای من جالبه که دارم بعد از 5 سال جابجا میشم. یک تنوع عالی!

 

**بالاخره قراداد جدیدم اومد و به خوشی امضا شد و رفت . خوب خدارو شکر که میتونم از بیمه زایمان هم استفاده کنم.

 

** پارسال این موقع خونه خدا بودم. سفر خوبی بود . ولی مطمئن شدم هر جا باشی و اهل دل، خدا همون جاست.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:20  توسط سولی  | 

**قابل گفتن نیست که تکانهای وجود عزیزی که تلاش میکند برای بودن و ماندن ، بند بند وجودم را لبریز از شادی میکند. و من در تمام این لحظات  خدا را با تمام وجود احساس میکنم و این از نظر من قشنگترین و بزرگترین لطف و نعمتی است که بخشیده شده.

**

* به مریم عزیز:حال هر دوتامون خوبه. ماه بعد خبرهای جدید بهت میدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:12  توسط سولی  | 

**تمام این وبلاگهایی رو که این کنارند، دوست دارم . بعضیهاشون اونقدر پر مغزند که برای خودم تاسف میخورم چطور با ۳۲ سال و نیم سن اینقدر از دنیا عقبم! ویا شاید دلیلش این باشه که بی توجه از کنار خیلی مسائل میگذرم.

** نگاه میکنم به دور وبرم میبینم چطور میشه آدمها بعد از سالهای طولانی زندگی مشترک همچنان از درک همدیگر عاجزند و تنها دلیل ادامه سالهای طولانی زندگی مشترک نه عشق ، بلکه وجود بچه ها بوده است این یعنی همان دوست نداشتن خود و فداکاری مطلق که گاهی حال آدم را بهم میزند.

** ساعت ۱۲ ظهر. ریتم مخصوص اخبار از رادیو به گوش میرسه........کلاس اولم. از ساعت ۸و ۹ صبح هر روز با با میز کوچک چوبی ام رو بروی درب آشپزخانه می نشینم. تا هنگام مشق نوشتن مامانم رو هم ببینم. و این نوشتن و وراجی کودکانه ام گاه تا ساعت ۱۲ ظهر طول میکشه .آهنگ صدای مادرم در گوشمه ... بنویــــــــــــــــــــس. چقدر کند و کودکانه و پرحرف و بازیگوش بودم . 

** هنوز به شرکت نگفتم که قراره یک مرخصی طولانی برم .می ترسم اگه بگم قراردادم تمدید نشه و اون وقت من هم نتونم از این همه سال حق بیمه پرداخت شده استفاده کنم.

** سی دی زیباترین موزیک های گیتار رو گوش میدم ( توی شرکت حین کار کردن) . البته اگه این کار بذاره. 

** سعیده عزیز تولدت مبارک.آرزوی زندگی سرشــــــــــــــــار از عشق و سعادت را برایت دارم..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:57  توسط سولی  | 

1- وقتی نوبت تمیز کردن کمد ها میرسه خوشحال میشم همیشه بیرون ریختن کمد ها مخصوصا کمد کتابا  برام جالب بوده و همیشه خودم این کار رو قبول میکردم .گاهی تمیز کردن یک نیمه کمد یک روز کامل وقتم رو میگیره بسکه دوست دارم همه چیز رو ورق بزنم و چیز های کوچولویی رو که به عنوان یادگاری نگه داشتم دوباره و دوباره بررسی کنم. یا یک قسمت از یک کتاب دوست داشتنی رو دوباره   مرور کنم.گاهی اوقات لازمه تو زندگی یک چیزهایی دور ریخته بشه مثل همین یادگاریهای کوچیکی     که شاید بعد از سالها دیگه یاد آوریش اون قدر دلنشین نباشه .

 

 2- تعطیلات خوش گذشت ده روز کنار دریا خوش گذشت . کتابهای زندگی در پیش رو – رومن گاری و مثل آب برای شکلات رو خوندم . خوب بودند مخصوصا دومیش.فیلم هم زیاد دیدم . در مجموع یک استراحت کامل بود مخصوصا که از پخت و پز هم خبری نبود و من فقط خورنده بودم.

 

3- میخوام عضو بانک خون بند ناف بشم . این یعنی محکم کاری.

 

*****

عزیزم چطوره که این قدر به سمت چپ علاقه داری! این یعنی صدای قلبم اون طرف قویتره؟
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط سولی  | 

بهار فرا رسید  زیبا روی  با ساقهای برهنه اش                                                                        شکوفان بر فراز تپه ها   نرگسهای پراکنده                                                                               اینجا یک عالمه  سنبل و لاله و نرگس در آمده  رنگ رنگ.                                                                از این همه  یک کوزه سنبل بنفش   با عطر تند بهار     برای تو!

عید مبارک

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 15:5  توسط سولی  | 

پاهای مسافر تاول زده بود و به دشواری قدم از قدم بر میداشت ، می گفت ببینید ای مردم این پای تاول زده پاداش گام زدن در راه خداست.

جوانمرد از آن حوالی میگذشت به مسافر گفت اما راه خدا را با پا نمی توان پیمود این راهی است که تنها با دل میتوان رفت .با دلت برو آنقدر تا دلت تاول بزند.

جوانمرد رفت .جوانمرد با دلش رفت و هیچ کس نمی دانست که او دلش تاول زده است.

از کتاب جوانمرد نام دیگر تو ،شامل چهل روایت از شیخ ابوالحسن خرقانی که جوانمرد نام دیگر اوست و توسط خانم عرفان نظر آهاری نوشته و جمع آوری شده.

****

دیدار دوم از دیدار اول شیرین تر بود چون صدای قلبت را هم شنیدم. قشنگ ترین آوایی که تا بحال شنیدم . مات و مبهوت به صفحه نمایشگر خیره بودم .شاد و خوشحال از بودن تو .خدایا شکرت بخاطر بهترین و بالاترین نعمتی که  بمن عطا کردی .سلامت باش و قوی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:1  توسط سولی  | 

بوی نسکافه در فضا پخش می شود و ذهن من به یاد فال قهوه هایی می افتد که گهگداری با یکی از دوستان عزیزم برای سرگرمی و کنجکاوی میگرفتیم.

 

فنجان قهوه را سر میکشم، تلخ،نعلبکی را روی فنجان میگذارم و به توصیه زن فالگیر به سمت قلبم بر میگردانم.همراه دوستم برای گرفتن فال قهوه به یکی از خانه های قدیمی خیابان منوچهری میرویم .قول داده ام دفعه آخر باشد.به دوستم میم عزیز نگاه میکنم.فنجان قهوه اش را برگردانده و آماده است. دقایق سپری میشود.زن روبروی ما می نشیند جای پای گذر زمان روی صورتش نمایان است.ورق ها را بر میزند. فنجان دوستم را بر میدارد. قلم و کاغذم آماده است، آماده نوشتن هستم. زن فالگیر شروع میکند به گفتن آنچه میبیند در فنجان قهوه و برگ های رنگی ورق و من تند تند بدون لحظه ای درنگ می نویسم هر چه که میشنوم .... حالا نوبت من است که گوش کنم و دوستم که بنویسد.راستش در لحظه های شنیدن جز چند جمله چیز دیگری از گفته هایش یادم نمی ماند و اگر نوشته ها  نبود آن هم از  یادم می رفت از بس زن فالگیر با سرعت در حال گفتن بود و از بس ذهن من در آن لحظه ها در گیر یادآوری و ارتباطی بین گذشته و حال با آنچه زن فالگیر میگفت، بود.کاش نوشته ها را نگه داشته بودم.

 

بعدتر ها شنیدیم زن فالگیر از آن محل رفته به یکی از خانه های شمال شهر!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:57  توسط سولی  |